دختری هر روز مسیر رفتن به دانشگاه را تنها بود اما آنقدر مسیر را با شور و شوق می رفت و از رقصیدن شاپرکها و بازی ابرها عاشقانه ترانه می ساخت ، که احساس تنها بودن نمی کرد.اما بعد از مدتی، بودن ِ پسری در آنسوی خیابان با آن دوربین که همیشه چشمش به سمت او بود و آن دفترچه که گه گاه باز میشد و صفحه ای از آن را سیاه می کرد؛ آزارش می داد.دختر کنجکاو رفتار پسر بود اما غرورش مانع از پرسیدن سوءال می شد.روزها گذشت و دختر به بودن پسر ، به لبخند محبت آمیزش، به صدای خاموشش و به دوربینش عادت کرده بود. اما بالاخره طاقت دختر تمام شد و یک روز سر جایش ایستاد و گفت : تو خسته نشدی هر روز این مسیر تکراری رافیلم گرفتی؟ پسر بی تفاوت راهش را ادامه داد. دختر از طرز راه رفتن پسر تعجب کرد تا به حال دقت نکرده بود .چقدر با احتیاط !؟ لحظه ای مکث می کرد چیزی در دفترش نوشت و بعد آن را بست و گذاشت درون لباسش و مداد را به دهان گرفت و یک دستش را به دیوار گرفت برای حفظ تعادلش و با دست دیگرش دوربین نگه داشت. دختر دوباره پرسید:مگر نشنیدی با تواءم ؟؟پسر رو به دختر کرد و گفت : دیدن چشمان خورشید هیچوقت تکراری نمی شود... دختر لبخندی زد و به سرعت از دید پسر محو شد.اما از فردای آن روز دختر پنهانی پسر را زیر نظر گرفت ، تا او را نبیند . پسر پریشان هر روز آن مسیر را چندین بار فیلم می گرفت آشفته به داخل خانه اش می رفت و آشفته تر باز می گشت انگار چیزی که می خواست را نمی توانست بگیرد.شاید نبود صدای گرم دختر ، شیطنت های بی اندازه اش و.....
شاید دلش برایش تنگ شده بود....
دختر بعد از چند روز دوباره به راهش ادامه داد و مسیر را مثل قبل می رفت اما اینبار این پسر بود که عاشقانه از درختان و گنجشکان و آسمان و زمین شعر می سرود و دختر با اشتیاق پسر شور عاشقی را در قلبش حس می کرد. هر دو این دوست داشتن را دوست می داشتند. دختر حتی در روز هایی که تعطیل بود هم آن مسیر را می رفت. ماهها به همین ترتیب گذشت تا اینکه روزی پسر نیامد.دختر بیقرار چندین بار تنها، مسیر را طی کرد ، ظهر شد، غروب شد، پرندگان خاموش شدند و جیرجیرکها آوازخان ، او را از خیالاتش بیرون کشیدند و آمدن شب را خبر می دادند.در تمام مسیر سوسوی ستارگان نقش عاشقی را بر اشکهایش می زدند. یک ماه گذشت و از پسر خبری نشد. و در آن یک ماه پسری سوار بر ویلچر او را می پایید.
دختر دیگر طاقت نداشت و با شاخه گلی به در خانه ی پسر رفت، اما جوابی نشنید، گل را در ِ خانه گذاشت و رفت.....
گلهای خشکیده ی جلوی در به 43 رسید تا اینکه در باز شد، همان پسر سوار بر ویلچر بود....
دختر با تعجب از دیدن او، پرسید: ببخشید ، پسری با بلوز و شلوار سفید که همیشه یک دوربین و دفتر به دست دارد اینجا زندگی می کند؟؟!!
پسر با بغضی سنگین سر را به علامت مثبت تکان داد، برق شیدایی ِ چشمان دختر حکایت از سوز دلتنگی داشت.
43 شاخه ی خشکیده را از جلوی در برداشت و شاخه ی تازه را درون میان آن گذاشت و دنبال او به داخل رفت. درونش غوغایی بود ، نه می دانست برای چه می رود نه می دانست کجا می رود فقط این را می فهمید که به خواست دلش می رود.
عطر نرگس فضای اتاق را پر کرده بود ؛ پسری نابینا که تمام موهای سر ، ابرو و مژگانش ریخته بود روی تخت خوابیده بود و به پنجره ی اتاق که تنها نمای دیوار آجری ِ حیاط را به اتاق می داد زل زده بود. دختر سلام کرد ؛ پسر از جا پرید و چشمان خیسش را از دید دختر پنهان کرد. دختر گفت : ببخشید پس آن پسر کجاست.پسر ویلچر سوار سری تکان داد و آز اتاق خارج شد و با جعبه ای پر از فیلم برگشت و گفت این تمام فیلم هاییست که او از مسیر نورانی خورشید برای من گرفته، اشاره اش به سمت پسر نابینا بود.....
دختر به اشکهای پسر خیره ماند ، نفس هایش تند تر و تند تر می شد، زمزمه هایی لبهای خشکیده اش را می سوزاند.....
برای تو؟.......مسیر خورشید؟.....چشمان خورشید؟.......نابینا؟.....
و تنها گریه های قلبش جواب عشقش را میداد.
گلها از دستانش رها شد و از خانه خارج شد....
رفت و دیگر هیچگاه قدن زدن در آن مسیر را تجربه نکرد، سعی کرد تمام خیالاتش را به خاطراتی شیرین تبدیل کند. به خوابی روءیایی....
مدتها گذشت تا اینکه روزی اتفاقی آن پسر ویلچر سوار را دید. بی اختیار به سمتش رفت و حال آن پسر را پرسید .
پسر شروع کرد به گفتن: او نابینا بود ولی می توانست به هر کجا می خواهد برود و من می دیدم و توان حرکت نداشتم .من دیدنیها را می گفتم او رفتنی ها را می رفت.
هر روز نور خورشید را از پشت این پنجره احساس می کردم اما نمی توانستم آن را ببینم ، تنها آرزویم دیدن خورشید بود ، روزی به همراه آن دوربین کوچک به خانه آمد و گفت: خورشید را برایت آوردم.در آن لحظه مسخره ترین حرف را شنیده بودم اما حالا بزرگترین نعمت زندگیم خورشیدیست که او به من هدیه داد.به کمک فردی مسیر خورشید را فیلم گرفته بود و هر روز این کار را تکرار می کرد و به خیالش صدای تو صدای خورشید بود. هر دو عاشق شدیم . من عاشق چشمان خورشید و او عاشق صدای خورشید.
من تو را می دیدم و دلم می خواست هر روز ببینم و از او می خواستم هر روز فیلم بگیرد و او این کار را می کرد . وقتی نبودی هر دو آشفته بودیم.........
تا اینکه من راز بودن تو و راز عشق خودم را بر ملا کردم و او هیچ نگفت. تا آنروز که بیرون نیامده بودم خیال می کردم نمی داند تو خورشید نیستی اما او می دانست و لی به خاطر من چیزی نگفت.
هر دو با ترانه هایت زیبایی های زندگی را حس می کردیم، با خنده هایت شور زندگی را پیدا می کردیم ، هر دو عاشق تو بودیم ، او با چشم دل من هم با دیده.....
اما او باز هم سکوت کرد و از آن روزی که من به او گفتم بغض چشمانش شکست ولی دیگر از آن خانه بیرون نیامد و مرا مجبور کرد از خانه بیرون بیایم و تو را واقعی لمس کنم و با تو .....
اما من میان دل شیدای خودم و دل شیدای تو نمی دانستم کدام را انتخاب کنم...
و حالا .....
دختر می ترسید از پیراهن مشکی تن پسر ، و شاخه گل نرگس دستش سوالی بپرسد اما پرسید..!!؟؟
پرسید و حالا تنها چند دفتر خاطره و دنیایی دلتنگی و قبری سرد که عشقش را در آغوش گرفته بود،