...

نوشته شده توسط دو تا عشق آسمونی دریکشنبه، 15 آذر هزار و سیصد و هشتاد و هشت

رد پای عبور فرشته های عاشق
 

 

lily

J'ai été appelé insensé. Bien sûr, avec ma permission. J'ai écrit la tête pleine de vagues lignes errance et l'attente de vous rejoindre!
J'aime il ya longtemps que je n'étais fléchettes.
J'ai mal d'amour. Lovesick vous; le coucher et le lever du soleil, mer, mon rêve
Azdrd RVZ Haym · est rempli.
Je suis condamné à vivre sans toi!
Tu ferais jamais, comme!
Lily, aime toujours

http://www.the-wild-flower-trilogy.com/images/moonbeamx1%20%20ani.gif

نوشته شده توسط دو تا عشق آسمونی دریکشنبه، 15 آذر هزار و سیصد و هشتاد و هشت

رد پای عبور فرشته های عاشق
 

 

کتاب زندگی !

... یا رب

زندگی را شریک می شوم با ستاره  ها
آن گاه که قطره قطره اشک می شوند
بر بالین ابرها
و مهتاب مهره های اشک را به نخ می کشد
و تسبیحی را به گردن شب می آویزد

بعد رها می شوم از سقف آسمان
و با اقاقی ها همنشین می شوم
اینجا ، روی زمین ، بر گلبرگ عاطفه
و شبنم تکه ای از سهم زندگی ام می شود

دستان کبود ثانیه ها
تمامم را کتابی می نویسد
و نقاشی ام می کند ، درست در صفحه ی یکی مانده به آخر
آنجا که عاشقانه هایت را
شبنم بر صفحه اش حکاکی کرد

کتاب تمام می شود
و خط نامرئی تو را
تنها دل من خواند
نامه خیس از شبنم اشک
و من سرم را د رآغوش سحر به سجده می آورم
و تو محو می شوی
و زندگی صفحه ی  تازه ای را ورق می زند . . .

کوچ نوشت 

دیشب برای چیدن ستاره

پنجره را گشودم

افسوس آسمان

برای چیدن مهتاب

کوچ کرده بود !

پ.ن : وقتی دلتون پرکشید تو آسمونا تا خدا ،  برا منم دعا کنید

نوشته شده توسط دو تا عشق آسمونی درپنجشنبه، 26 شهریور هزار و سیصد و هشتاد و هشت

رد پای عبور فرشته های عاشق
 

 

تو عشق تك ستاره اي...

 می دونستی تک ستاره دلشو به تو سپرده!

اگه روزی تو نباشی اونم از عشق تو مرده

همیشه،هرلحظه،هرجا آسمون برای اونه

اون خودش توی زمینه،اما غرق آسمونه

قلب پر درد ستارت می تپه به عشق یارش

آسمونش،همونی که دستشو گرفت تو خوابش

نمی دونی توی اون خواب ،ستاره چه قده شاد بود

چون توی اون خواب بودش که آسمون تو آغوشش بود

آرزو می کرد که هیچوقت آسمون پا نشه از خواب

چونکه گرمای وجود ستاره کرد اونو بی تاب

آسمونم!امیدم!عزیزترینم! ستاره بی تو می میره!

چون که اون بی آسمونش تک و تنها و غریبه

آسمون قول میده هیچ وقت یارشو تنها نذاره؟

اینطوری هم تک ستاره رو دلش پا نمی ذاره

تک ستاره تو 

نوشته شده توسط دو تا عشق آسمونی دریکشنبه، 22 شهریور هزار و سیصد و هشتاد و هشت

رد پای عبور فرشته های عاشق
 

 

نامه ای به شوق دل

ای که دور از تو چون مرغ پرشکسته‌ام

بی تو در باغ غم، منتظر نشسته‌ام

نامه‌ای پر آرزو برای تو که به دیدنم بیا

می‌نویسم امشب از صفای دل

دور از این بهانه‌ها

تو طنین شعر عاشقانه‌ای

همچو روح شادی زمانه‌ای

تو بیا که بشکفد به لبم ترانه‌ای

چه شود گر بدهی جواب نامه‌ی مرا

بنویسی دو سه جمله با کلام بی‌ریا

که در آن‌جا ز خیال من نمی‌شوی رها

پس از این هم نبری به عشق دیگری تو راه

می‌نویسم امشب از صفای دل

نامه‌ای پر آرزو برای تو

 که به دیدنم بیا دور از این بهانه‌ها…

 

نوشته شده توسط دو تا عشق آسمونی درشنبه، 21 شهریور هزار و سیصد و هشتاد و هشت

رد پای عبور فرشته های عاشق
 

 

آسمون من ...

 آسمان سیاه دلم امشب ابری و پاییزیست...

کاش دلیل این زمزمه بد و این کورنوری را می دانستم...

کاش می توانستم ببینمت ...

کاش می شد چشمانت را بشنوم،دست هایت را در آغوش بگیرم و ببوسم...

کاش کشتی شکسته دلم در اقیانوس دلت پهلو می گرفت...

آسمون من

کاش می شد یک سبد پر از یاس تقدیمت کنم تا سرمست عطر یاس شوی...

ای شعر سپید زندگی من!

بیا امشب دل هامان را به خورشید مهربان بسپاریم، تا او نیز نور مهربانی و لطفش را ارزانی دل های دور ولی بهم پیوسته ما کند!

آری مهربانم!

گریزی نیست از اینکه ما از هم دور ولی در عین دوری کنار هم و مایه تسکین هم باشیم...

آیا رنگین کمانی که از دلم تا دلت نقش بسته را می بینی؟

بدان که این رنگین کمان زیبا فقط و فقط از عنایت خورشید مهربان است!!!!

 تک ستاره تو

 

نوشته شده توسط دو تا عشق آسمونی درجمعه، 20 شهریور هزار و سیصد و هشتاد و هشت

رد پای عبور فرشته های عاشق
 

 

باز می خوام تنها باشم !

 

امروز وقتی که با خود تنها شدم فکرم ناخوداگاه به روزهای گذشته

برگشت به ان روزها که هنوز تو با من بودی٬به ان روزها که هنوز به من

اهمیت می دادی٬ به ان روزهاکه به من وفا داشتی و به دیدنم می امدی٬

به ان روزها که ولی............

حالا چی؟من تنها هستم واز تو هم خبری نیست

ومن در تنهائی خودم با تو خلوت می کنم و انوقت است که عقده ی دل را

می گشایم واز تو به تو گله می کنم واینکه چرا یکدفعه عوض شدی

خیلی راحت مرا ترک کردی ورفتی ودیگر هم نیامدی ومن حالا اینجا تنها

هستم وبا تنهائی خود روزها وشبها را سپری می کنم اما به امید یک روز

زنده هستم٬روزی که تو را مجددا و جواب سئوالاتی را که دارم از تو بگیرم.

نوشته شده توسط دو تا عشق آسمونی درپنجشنبه، 11 تیر هزار و سیصد و هشتاد و هشت

رد پای عبور فرشته های عاشق
 

 

دوستي

دوستی یعنی کمندی از مهربانی تنیدن و به دور قلب دوست افکندن

دوستی یعنی کلید طلایی قاب را در کوچه پس کوچه های وجدان جست و جو کردن

دوستی یعنی نام دوست را بر پنجره غبار گرفته طراحی کردن


نوشته شده توسط دو تا عشق آسمونی درپنجشنبه، 4 تیر هزار و سیصد و هشتاد و هشت

رد پای عبور فرشته های عاشق
 

 

گنجشک کوچولوی تنهای

شاید آن‌ها درست می‌گفتند
تو بد بودی
بی آن که بفهمی
گناه‌کار بودی
آن‌ها کشف کرده بودند

ماتیک و موسیقی و دویدن در باد را دوست داشتی
زیاد می‌خندیدی
شاید درست می‌گفتند

چقدر پچ پچ کردند
به زحمت و سختی افتادی
برای دروغ گفتن
برای به قشنگی فکر نکردن
برای...

دیگر شک ندارم
آن ها درست می‌گویند
تو بدی
خیلی بدتر از آن چه خیال می‌کنند
خیلی خیلی بد

رنج کشیدی
کار ساده‌ای نبود
دوستت دارم همیشه

 

200609-40.jpg


نوشته شده توسط دو تا عشق آسمونی درسه شنبه، 2 تیر هزار و سیصد و هشتاد و هشت

رد پای عبور فرشته های عاشق
 

 

با تو هرگز

 سلام ای بی وفا ،‌ ای بی ترحم
 سلام ای خنجر حرفای مردم
 سلام ای آشنا با رنگ خونم
سلام ای دشمن زیبای جونم
بازم نامه می دم با سطر قرمز
 آخه این بار شده من با تو هرگز
 نمی خوام حالتو حتی بدونم
 تعجب می کنی آره همونم
 همونی که زمونی قلبشو باخت
 همون که از تو یک بت ،‌ یک خدا ساخت
 همونی که برات هر لحظه می مرد
 که ذکر نامتو بی جون نمی برد
همونم که می گفتم نازنینم
بمیرم اما اشکاتو نبینم
 همون که دست تو ،‌ مهر لباش بود
 اگه زانو نمی زد غم باهاش بود
حالا آروم نشستم روی زانوم
 ولی دیگه گذشت اون حرفا ،‌ خانوم
 تعجب می کنی آره عجیبه
 می خوام دور شم ازت خیلی غریبه
 خیال کردی همیشه زیر پاتم ؟
 با این نامردیت بازم باهاتم ؟
 برات کافی نبود حتی جوونیم
 تموم شد آره گم شد مهربونیم
 دیگه هر چی کشیدم بسه دختر
 نمی بینیم همو این خوبه ،‌ بهتره
 دیگه بسه برام هر چی کشیدم
 فریبی بود که من از تو ندیدم
 دروغی هست نگفته مونده باشه ؟
 کسی هست تو خیال تو نباشه ؟
عجب حتی دریغ از یک محبت
دریغ از یک سر سوزن صداقت
 دریغ از یک نگاه عاشقونه
 دریغ از یک سلام بی بهونه
نه نفرینت چرا ، این رسم ما نیست
 اگر چه این چیزا درد شما نیست
گل بیتا چرا اخمات توهم شد؟
 چیه توهین به ذات محترم شد ؟
 دیگه کوتاه کنم با یک خداحافظ
 که عشق ما رسید به سد هرگز


نوشته شده توسط دو تا عشق آسمونی درسه شنبه، 2 تیر هزار و سیصد و هشتاد و هشت

رد پای عبور فرشته های عاشق
 

 

آرزو

می خواهم مهتاب شوم آسمان را رنگی کنم

شب را بسوزانم سرما را بی معنی کنم

آتشی روشن کنم و بی صدا فریاد زنم

ای شب سوت و کور رنگ سیاهت را آبی می کنم

غروبت را به دریا خواهم دوخت  تا قرمزت آبی شود

سایه ای از آرامش حس شادی حس آزادی شود

آرزو دارم همه بی تاب شوند

همه از رنگ ها سیراب شوند

همه تا حس دارند

در آرزو ها شریک شوند


نوشته شده توسط دو تا عشق آسمونی دردوشنبه، 1 تیر هزار و سیصد و هشتاد و هشت

رد پای عبور فرشته های عاشق
 

 

شعر سرد !

 شب سردي است، و من افسرده
راه دوري است، و پايي خسته
تيرگي هست و چراغي مرده

***

مي كنم، تنها، از جاده عبور

دور ماندند ز من آدم ها

سايه اي از سر ديوار گذشت

غمي افروز مرا بر غم ها

***

فكر تاريكي و اين ويراني

بي خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز كند پنهاني

***

نيست رنگي كه بگويد با من

اندكي صبر، سحر نزديك است

هر دم اين بانگ بر آرم از دل

واي، اين شب چقدر تاريك است

***

خنده اي كو كه به دل انگيزم

قطره اي كو كه به دريا ريزم

صخره اي كو كه بدان آويزم

***

مثل اين است كه شب نمناك است

ديگران را هم غم هست به دل

غم من، ليك، غمي غمناك است

 سهراب سپهري


نوشته شده توسط دو تا عشق آسمونی دردوشنبه، 1 تیر هزار و سیصد و هشتاد و هشت

رد پای عبور فرشته های عاشق
 

 

...

نوشته شده توسط دو تا عشق آسمونی درشنبه، 12 بهمن هزار و سیصد و هشتاد و هفت

رد پای عبور فرشته های عاشق
 

 

...

سلام ای بی وفا ،‌ ای بی ترحم
 سلام ای خنجر حرفای مردم
 سلام ای آشنا با رنگ خونم
سلام ای دشمن زیبای جونم
بازم نامه می دم با سطر قرمز
 آخه این بار شده من با تو هرگز
 نمی خوام حالتو حتی بدونم
 تعجب می کنی آره همونم
 همونی که زمونی قلبشو باخت
 همون که از تو یک بت ،‌ یک خدا ساخت
 همونی که برات هر لحظه می مرد
 که ذکر نامتو بی جون نمی برد
همونم که می گفتم نازنینم
بمیرم اما اشکاتو نبینم
 همون که دست تو ،‌ مهر لباش بود
 اگه زانو نمی زد غم باهاش بود
حالا آروم نشستم روی زانوم
 ولی دیگه گذشت اون حرفا ،‌ خانوم
 تعجب می کنی آره عجیبه
 می خوام دور شم ازت خیلی غریبه
 خیال کردی همیشه زیر پاتم ؟
 با این نامردیات بازم باهاتم ؟
 برات کافی نبود حتی جوونیم
 تموم شد آره گم شد مهربونیم
 دیگه هر چی کشیدم بسه دختر
 نمی بینیم همو این خوبه ،‌ بهتره
 دیگه بسه برام هر چی کشیدم
 فریبی بود که من از تو ندیدم ؟
 دروغی هست نگفته مونده باشه ؟
 کسی هست تو خیال تو نباشه ؟
عجب حتی دریغ از یک محبت
دریغ از یک سر سوزن صداقت
 دریغ از یک نگاه عاشقونه
 دریغ از یک سلام بی بهونه
نه نفرینت چرا ، این رسم ما نیست
 اگر چه این چیزا درد شما نیست
گل بیتا چرا اخمات توهم شد؟
 چیه توهین به ذات محترم شد ؟
 دیگه کوتاه کنم با یک خدافظ
 که عشق ما رسید به سد هرگز

نوشته شده توسط دو تا عشق آسمونی درپنجشنبه، 10 بهمن هزار و سیصد و هشتاد و هفت

رد پای عبور فرشته های عاشق
 

 

...

 

دختری هر روز  مسیر رفتن به دانشگاه را تنها بود  اما آنقدر مسیر را با شور و شوق می رفت و از رقصیدن  شاپرکها و بازی ابرها عاشقانه ترانه می ساخت ، که احساس تنها بودن نمی کرد.اما بعد از مدتی، بودن ِ پسری در آنسوی خیابان با آن دوربین که همیشه چشمش به سمت او بود و آن دفترچه که گه گاه باز میشد و صفحه ای از آن را سیاه می کرد؛ آزارش می داد.دختر کنجکاو رفتار پسر بود اما غرورش مانع از پرسیدن سوءال می شد.روزها گذشت و دختر به بودن پسر ، به لبخند محبت آمیزش، به صدای خاموشش و به دوربینش عادت کرده بود. اما بالاخره طاقت دختر تمام شد و یک روز سر جایش ایستاد و گفت : تو خسته نشدی هر روز این مسیر  تکراری رافیلم گرفتی؟ پسر بی تفاوت راهش را ادامه داد. دختر از طرز راه رفتن پسر تعجب کرد تا به حال دقت نکرده بود .چقدر با احتیاط !؟ لحظه ای مکث  می کرد چیزی در دفترش نوشت و بعد آن را بست و گذاشت درون لباسش و مداد را به دهان گرفت و یک دستش را به دیوار گرفت برای حفظ تعادلش و با دست دیگرش دوربین نگه داشت. دختر دوباره پرسید:مگر نشنیدی با تواءم ؟؟پسر رو به دختر کرد و گفت : دیدن چشمان خورشید هیچوقت تکراری نمی شود... دختر لبخندی زد و به سرعت از دید پسر محو شد.اما از فردای آن روز دختر  پنهانی پسر را زیر نظر گرفت ، تا او را نبیند . پسر پریشان هر روز آن مسیر را چندین بار فیلم می گرفت آشفته به داخل خانه اش می رفت و آشفته تر باز می گشت انگار چیزی که می خواست را نمی توانست  بگیرد.شاید نبود صدای گرم دختر ، شیطنت های بی اندازه اش و.....

شاید دلش برایش تنگ شده بود....

دختر بعد از چند روز  دوباره به راهش ادامه داد و مسیر را مثل قبل می رفت اما اینبار این پسر بود که عاشقانه از درختان و گنجشکان و آسمان و زمین شعر می سرود و دختر با اشتیاق پسر شور عاشقی را در قلبش حس می کرد. هر دو این دوست داشتن را دوست می داشتند. دختر حتی در روز هایی که تعطیل بود هم آن مسیر را می رفت. ماهها به همین ترتیب گذشت تا اینکه روزی پسر نیامد.دختر بیقرار چندین بار تنها، مسیر را طی کرد ، ظهر شد، غروب شد، پرندگان خاموش شدند و جیرجیرکها آوازخان ، او را از خیالاتش بیرون کشیدند و آمدن شب را خبر می دادند.در تمام مسیر سوسوی ستارگان نقش عاشقی را بر اشکهایش می زدند. یک ماه گذشت و از پسر خبری نشد. و در آن یک ماه پسری سوار بر ویلچر او را می پایید.

دختر دیگر طاقت نداشت و با شاخه گلی به در خانه ی پسر رفت، اما جوابی نشنید، گل را در ِ  خانه گذاشت و رفت.....

گلهای خشکیده ی جلوی در به 43 رسید تا اینکه در باز شد، همان پسر سوار بر ویلچر بود....

دختر با تعجب از دیدن او، پرسید: ببخشید ، پسری با بلوز و شلوار سفید که همیشه یک دوربین و دفتر به دست دارد اینجا زندگی می کند؟؟!!

پسر با بغضی سنگین سر را به علامت مثبت تکان داد، برق شیدایی ِ چشمان دختر حکایت از سوز دلتنگی داشت.

43 شاخه ی خشکیده را از جلوی در برداشت و شاخه ی تازه را درون میان آن گذاشت و دنبال او به داخل رفت. درونش غوغایی بود ، نه می دانست برای چه می رود نه می دانست کجا می رود فقط این را می فهمید که به خواست دلش می رود.

عطر نرگس فضای اتاق را پر کرده بود ؛ پسری نابینا که تمام موهای سر ، ابرو و مژگانش ریخته بود روی تخت خوابیده بود و به پنجره ی اتاق که تنها نمای دیوار آجری ِ حیاط را به اتاق می داد زل زده بود. دختر سلام کرد ؛ پسر از جا پرید و چشمان خیسش را از دید دختر پنهان کرد. دختر گفت : ببخشید پس آن پسر کجاست.پسر ویلچر سوار سری تکان داد و آز اتاق خارج شد و با جعبه ای پر از فیلم برگشت  و گفت  این تمام فیلم هاییست که او از مسیر نورانی خورشید برای من گرفته، اشاره اش به سمت پسر نابینا بود.....

دختر به اشکهای پسر خیره ماند ، نفس هایش تند تر و تند تر می شد، زمزمه هایی لبهای  خشکیده اش را می سوزاند.....

برای تو؟.......مسیر خورشید؟.....چشمان خورشید؟.......نابینا؟.....

و تنها گریه های قلبش جواب عشقش را میداد.

گلها از دستانش رها شد  و از خانه خارج شد....

رفت و دیگر هیچگاه قدن زدن در آن مسیر را تجربه نکرد، سعی کرد تمام خیالاتش را به خاطراتی شیرین تبدیل کند. به خوابی روءیایی....

مدتها گذشت  تا اینکه روزی اتفاقی آن پسر ویلچر سوار را دید. بی اختیار به سمتش رفت و حال آن پسر را پرسید .

پسر شروع کرد به گفتن: او نابینا بود ولی می توانست به هر کجا می خواهد برود و من می دیدم و توان حرکت نداشتم .من دیدنیها را می گفتم او رفتنی ها را می رفت.

هر روز نور خورشید را از پشت این پنجره احساس می کردم اما نمی توانستم آن را ببینم ، تنها آرزویم دیدن خورشید بود ، روزی به همراه آن دوربین کوچک به خانه آمد و گفت: خورشید را برایت آوردم.در آن لحظه مسخره ترین حرف را شنیده بودم اما حالا بزرگترین  نعمت زندگیم خورشیدیست که او به من هدیه داد.به کمک فردی مسیر خورشید را فیلم گرفته بود و هر روز این کار را تکرار می کرد و به خیالش صدای تو صدای خورشید بود. هر دو عاشق شدیم . من عاشق چشمان خورشید و او عاشق صدای خورشید.

من تو را می دیدم و دلم می خواست هر روز ببینم و از او می خواستم هر روز فیلم بگیرد و او این کار را می کرد . وقتی نبودی هر  دو آشفته بودیم.........

تا اینکه من راز بودن تو  و راز عشق خودم را بر ملا کردم و او هیچ نگفت.  تا آنروز که بیرون نیامده بودم خیال می کردم نمی داند تو خورشید نیستی اما او  می دانست و لی به خاطر من چیزی نگفت.

هر دو با ترانه هایت زیبایی های زندگی را حس می کردیم، با خنده هایت شور زندگی را پیدا می کردیم ، هر دو عاشق تو بودیم ، او با چشم دل من هم با دیده.....

اما او باز هم سکوت کرد و از آن روزی که من به او گفتم بغض چشمانش شکست ولی دیگر از آن خانه بیرون نیامد و مرا مجبور کرد از خانه بیرون بیایم و تو را واقعی لمس کنم و با تو .....

اما من  میان دل شیدای خودم و دل شیدای تو نمی دانستم کدام را انتخاب کنم...

و حالا .....

دختر می ترسید از پیراهن مشکی تن پسر ، و شاخه گل نرگس دستش سوالی بپرسد اما پرسید..!!؟؟

پرسید و حالا تنها چند دفتر خاطره و دنیایی دلتنگی و قبری سرد که عشقش را در آغوش گرفته بود،

نوشته شده توسط دو تا عشق آسمونی درسه شنبه، 24 دی هزار و سیصد و هشتاد و هفت

رد پای عبور فرشته های عاشق
 

 

....

 

بیا دست قشنگ مهربانت را عصایی کن که برخیزم....

                      و شور انگیز و شادمان به دامان شقایقها بیاویزم ....

                                 بدزدم تیشه فرهاد عاشق را

                                                    و بی پروا چنان رعدی ...

                                                                  بنای سنگی را فرو ریزم

  بسازم کلبه عشقی ...

                     میان باغ فرداها ...

                                  و حافظ وار بر بام فلک ...

                                                    طرحی نو از عش سازم ...

             بیا وا کن لبانم را

                               به تکرار سرود عشق

                                                 " که من آن مرغ غمگین شباویزم "

نوشته شده توسط دو تا عشق آسمونی درسه شنبه، 24 دی هزار و سیصد و هشتاد و هفت

رد پای عبور فرشته های عاشق
 

 

....

 

نوشته شده توسط دو تا عشق آسمونی درسه شنبه، 24 دی هزار و سیصد و هشتاد و هفت

رد پای عبور فرشته های عاشق
 

 

 

1 2 3 4 5 6 »

 

 

 



چه ساده با گريستن خويش زاده ميشويم و چه ساده با گريستن ديگران از دنيا ميرويم و در ميان اين دو سادگي معنايي ميسازيم ؛ به نام زندگي
arman.it_2009@yahoo.com

 

(102) عاشقانه ها
(8) داستان هاي عاشقانه
(68) کارت پستال ها ی زيبا و عاشقانه
(28) عشق آسموني
(5) عمومی
(16) حرف های خودمونی
(4) دانلود

 

 

 

 

 


 name     : 
 E-mail:  

add delet       

 

 

 

 

بازديد هاي امروز : 12
بازديد هاي ديروز : 3
بازديد هاي این ماه : 80
کل مطالب : 231
کل بازدید ها : 16161
ایجاد صفحه : 0.125 ثانیه